تبليغاتX
ماجراهاي كسرا و مامان هدي
سال نو مبارک

  ((سال نو مبارک))

 

 


cute

 

نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 9  توسط هدیه  

کلاغ
داشتم آرشیو وبلاگ کسرا را بازنگری میکردم . این مطلب به نظرم جالب اومد. به دوبار خوندنش می ارزه

*********************************************************

  اینو شنیدین که میگن کلاغها چیزهای براق و زرقی برقی را کش میرن و قایم میکنن؟؟؟

این و هم بشنوین :

 ما  تازگی ها متوجه شدیم که تو خونمون یک کلاغ هست . اما نه کلاغ زاغیسیاه و بد ترکیب بلکه از نوع  کوچولوی سفید  بلوریش

 

 آقا ........چند وقت بود که بعضی از وسایل خاص ما به طور مرموزانه ای گم و گور میشد و هر چی میگشتیم   پیدا نمیشد که نمیشد  .

تا اینکه در شبهای اخیر یکی از دوستانمون (که ازشون رودرواسی وحشتناک داشتیم) به اتفاق اهل و عیال و صد البته      نی نی گولو  مهمان ما بودند .

بعد از شام موقع رفتن  سوئیچ ماشینشون  گم شده . به همین راحتی . whistling

هی بگرد هی بگرد هی بگرد .

 انگار آب شده بود رفته بود تو زمین !

 آخرش هم پیدا نشد که نشد و مهمونها مجبور شدن با ماشین ما به خونشون برن تا ماسر فرصت بگردیم سوئیچ  را پیدا کنیم .

آبرو و حیثیتمون رفت . 

تا ساعت  ۲.۵ شب دنبال سویچ  می گشتیم تا اینکه بلاخره ..................... به گنجینه مخفی شده آقای کلاغ  دست یافتیم .  

بخشی  از اجناس کشف شده !

به به .

 چه گنجینه ای . چه عتیقه هایی .  چه چیزهای زرق و برق داری  . تقریبا" تمام چیزهایی که توی این مدت گم گرده بودیم همه یک جا بود  .

میدونید کجا ؟

توی یک حفره  نسبتا"گود کف یکی از کمد دیواری ها .........  که داخل این حفره شیرهای مربوطه به شوفاژ قرارداه شده بود  و روش با یک تکه چوب( از جنس طبقه های کمد دیواری ) پوشانده شده بود .

شاید باورتون نشه . من خودم تا اون لحظه  از وجود چنین مکانی توی خونه کاملا"بی اطلاع بودم . 

یک روز وقتی  آقای پدر برای به کار انداختن شوفاژ   از شیرهای اونجا استفاده کرده بود کلاغ زاغی مکان مورد نظر را رد یابی و بررسی  نموده و در فرصتهای مقتضی به عنوان مخفیگاه و گنجدونی  ازش استفاده  میکرد  . 

 جایی که عقل جن بهش نمیرسید !devil bug

فکر کنید این قضیه میتونست تا کی ادامه داشته باشه .

دقیقا" تا پایان زمستون  تا وقتی که دوباره میخواستیم شیر های شوفاژ را ببندیم امکان نداشت به اونجا سر بزنیم

حالا بگید چطوری  پیداش کردیم ؟ 

از روش  کار آگاه  پوارو استفاده کردیم

 واسه آقا کلاغه طعمه گذاشتیم   و سایه به سایه  دنبالش کردیم .  تا بر اثر یک عملیات جاسوسی مزبوحانه و تعقیب و گریز بی وقفه بلاخره محل  استقرار دفینه  کشف و آقا کلاغه در حال ارتکاب جرم  دستگیر شد .

قسمت جالب داستان :

وقتی آقا کلاغ خونه ما دید که مخفیگاه اجناس گرانبهاش  توسط  مال باختگان داره به یغما میره اول از روش خشونت آمیز استفاده کرد و تا تونست مامان ایدی و آقای پدر را مورد ضرب و شتم قرارداد .

 بعد وقتی دید با این روش کاری از پیش برده نمیشه و چپاول و غارت اجناس همچنان ادامه داره . روش       مظلوم نمایی و ضجه   و لابه را مورد استفاده  قرارداد و آی گریه کرد آی گریه کرد  

دست آخر هم  به زورگوئی و قلدری  متوسل شد. همه غنیمتهای جنگیش را تند تند  از زیر دست ما میکشید  و از یقه بلوزش میانداخت تو پیرهنش . 

 واقعا" صحنه خنده داری بود .big grin

 حیف که  اون موقع از شدت عصبانیت  .خستگی و بی خوابی حسابی  مگسی بودم angryوگرنه  چه فیلم و عکسی  میتونستم ازش بگیرم تا پس فردا به زنش نشون بدم که خانم ببینن من از دست این وروجک چی کشیدم تا بزرگ شد ! waiting

خودمونیم این فنقلی بچه ها بعضی وقتها چه عقلی دارن

  

مهندس کسرا !

یک عکس  از آقا کلاغه ( لخت ) درحال انجام  یک وروجک بازی از نوع دیگه است !  

نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 8  توسط هدیه  

والنتاین

   

                                    

Woman kissing (Corbis)

 

 

قدیمی تر ها میگن:

 هر کسی دختر خوشگل تو خونه داره  ، باید  صابون  اومدن  خواستگارهای رنگ و وارنگ را هم به تنش بماله .  

والا کی فکر میکرد ؟؟؟؟؟    

 

  **امروز کسرا دو تا کادو  والنتاین گرفته !! **

اینجاست که  آه از نهاد مامان هدی بلند میشه و اینها همه نشونه است ، اون میدونه به وقتش  پسرش مفت مفت ازدستش  میره  . 

Hearts

 آخه از چهار سالگی مادر  ؟!!؟!!؟       

  

  • والنتاین مبارک

     

  •  

    لینک عکس

    نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 15  توسط هدیه  

    هورااااااااااااااا کسرا دوباره کسرا شد !

     

    تصور کنید .......................................................

      قیافه  وارفته  مامان  بخت برگشته ای که  بعد از اتمام کار ماشین لباسشویی  با لباسهای چربِ       روغن چکون  مواجه میشه . 

    •  خب علت چی بوده ؟

    فنقلِ " دوباره وروجک شده  که میخواسته  لباسها خیلی بهداشتی شسته بشه ،  لطف کرده در مرحله آبکشی ، یک  پیمونه وایتکس  تو ماشین لباسشویی ریخته  !

    • خب ایرادش  چیه ؟

    ایرادش ؟؟؟!!!! ایرادش اینه که از وایتکسی با برند  "گلدن مایز" از نوع "سرخ کردنی" استفاده کرده .

                                     

    فنقل طلا

     و باز تصور کنید .......................................................

    چی میشد اگه عکس این قضیه اتفاق میافتاد ؟؟؟

    اینم لینک عکس وروجک

    نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 17  توسط هدیه  

    اينم كسرا !!!

    لينك عكس

    نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 16  توسط هدیه  

    سناریوی ماجرای یک روز تعطیل

    مهمون بازی :

    هنر پیشه  نقش اول

    Hearts

    سکانس  اول پلان اول  :

      نمای بیرونی راه پله  داخلی یک ساختمان  ساعت ۷ عصر : 

     کسرا پشت در ورودی آپارتمان در راه پله  ایستاده  شیطنت توی چشمای سبزش موج میزند.  مامان هدی با کسرا بای بای میکنه و در را به روی کسرا  میبندد

    Hearts

    پلان دوم   :   

    کسرا  با شوق و شور و شیطنت  وافر  با انگشتش زنگ در آپارتمان را  فشار میده .زییِِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ !!!(صدای زنگ ممتد در فضا میپیچه )

    مامان هدی  : کیه؟؟؟!!!

    کسرا : باز کن  کسرا مهندس !!!!!! 

    مامان هدی لای در را با میکنه  . کسرا  به زور ۳/۲از پای چپش  و نیمی از بالا تنه اش را  توی  شکاف  ۲۰ سانتی در  نیمه باز میچپونه .

    مامان هدی :  به به .........سلام آقا کسرا . خوش اومدید.

    کسرا  واسه دست دادن دستش را دراز میکنه و دستهای کوچولوش را توی دستهای مامانش میگذاره و میگه  یالا یالا و  همزمان ۳/۱ باقیمانده خودش را با یک حرکت آکروباتیک وارد خونه می کنه .

    Hearts

     پلان سوم   :

    مامان هدی  در همان موقعیت  پشت در آپارتمان ایستاده  کسرا با مامانش بای بای میکنه و   چشمان شیطونش جرقه میزنه و همون موقع در را به روی مامانش  می بنده .

     مامان هدی زنگ میزنه : زینگ زینگ   

    کسرا : کیه ؟!

    مامان هدی : منم  منم مادرتون غذا آوردم براتون !

    کسرا :.......................................................

    مامان هدی دوباره زنگ میزنه  زینگ زینگ .

    کسرا : کیه ؟!

    مامان هدی : کسرا جونم در را باز کن مامان  ........  غذا رو گازه !

    کسرا : ...................................................

    مامان هدی دیگه عصبانی میشه ."زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ - تق تق تق تق "

    مامان هدی ( با عصبانیت ) : کسرا در را باز کن . 

    کسرا : نمیخواست در را باز کن !

    مامان هدی :

    زیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ زینگ  تق تق تق تق  تق تق

    مامان هدی : کسرا زود در را باز کن غذا سوخت پسر .  

    کسرا : ...................................................

    Hearts

    پلان چهارم   :

    ساعت ۷.۲۵ دقیقه

    مامان هدی مستاصل و مشوش   روی پله نشسته. از داخل خونه هزار تا صدای هنجار و ناهنجار  به گوش میرسه .

     هراز چند گاهی یک تقی به در میزنه و با قیافه مستاصل  فکر میکنه که  با این وروجک  با هوش لجباز چی کار کنه ؟؟؟ یک خورده چونه اش رامیخارونه و باز دوباره زنگ میزنه  زینگ زینگ  

    مامان هدی :  کسرا جونم مامان هدی  داره میره بیرون پاستیل بخره  میایی با مامان بریم ؟؟؟؟

     ناگهان صدای  تاپ تاپ   دویدن پای کسرا متوقف میشه  .

    یک صدایی نرمی پشت در میاد .  مامان هدی گوشش را به در میچسبونه یک لبخند  کمرنگ روی لبش میشینه .  مجددا" به آرومی به در میزنه

     مامان هدی  : کسرا ی مامان  !!!!!  من برم  ؟؟؟؟؟ تو نمیایی ؟؟؟؟ پاستیل نمیخوای ؟؟؟؟

    هیچ صدایی نمیاد .

    مامان هدی با پاشنه کفش روی پله میکوبه  تق توق تق توق   

    صدای پیچیدن دستگیره در ،  توی سکوت به گوش میرسه با صدای قیژ لای در باز میشه ......................... فقط یک لنگه چشم سبز رنگ کنجکاو از پشت در نمایان میشه .

    مامان هدی با یک حرکت  سریع در را هل میده و وارد میشه  .

    Hearts

    سکانس  دوم  پلان اول  :

     نمای داخلی آپارتمان  ساعت ۷.۳۰  عصر

    مامان هدی هراسان   به سمت آسپزخونه میدود و  با قیافه وا رفته  به اجاق گاز نگاه میکنه و بعد با عصبانیت  شعله زیر قابلمه برنج شفته شده  را خاموش میکنه و ماهیتابه  مرغ جزغاله شده را  توی سینک قرار میده و دوباره در کشوی فریزر را باز میکنه.

     

    Hearts

    سکانس N  ام  پلان Nام

     مامان هدی مستاصل و مات و مبهوت و انگشت به دهان از یک شاهکار دیگه کسرا مهندس !!!!

    Hearts

     به حق  عجب  وروجکی این کسرا خان مهندس  !!!!!

    و  مامان هدی متحیره که چرا این وروجکه نیم وجبی اینقدر باهاش لَجه؟؟؟!!!!  

    نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 8  توسط هدیه  

    افاضات کسرا خان

    اندر حکایت سخن پرانی  کسرا مموشه :

     

     

     کسرا : پاستیل میخواست.

    مامان هدی :  بگو مامان من پاستیل می خوام

    کسرا : "مامان من پاستیل می خوام" نمی خواست  "پاستیل می خواست"

    ******************************************************

    عکاس  مهد کودک :  کسرا دستت و بکن توی جیبت.

    کسرا :نمی خواست دستت و بکن تو جیبت .

     ****************************************************

    مامان هدی:  کسرا اینقدر نگو نمی خواست  

    کسرا : نمی خواست اینقدر  نگو نمی خواست

    لینک عکس

    نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 16  توسط هدیه  

    يك پست پدر مادر دار !!!
       
     اندر حکایت ماموریت رفتن مامان هدی !
     
     شغل مامان هدي ايجاب ميكنه كه هر چند وقت يكبار اين پسر قند عسلش را بگذاره و بره ماموريت .
    اين قضيه  بارها و بارها  اتفاق افتاده.  اينهم  ماجراي اولين و آخرين بار ماموريتش :
     


     
    اولين ماموريت : ديماه  ۱۳۸۵ رشت
     
    ملودرام :

    به این میگن  تقابل قشنگ احساس مادر و فرزندی !

     

     یک ماموریت دو روزه کاری" غیر قابل انتقال "  بهم  خورده بود . از همون لحظه که فهمیدم  که باید این  سفر را برم  دلم واسه کسرا تنگ شد . .

     هر روز که به زمان مسافرت بیشتر نزدیک میشدیم این احساس  من بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه صبح روز سفر  واقعا"  احساس کردم که عضو عضو بدنم  درد میکنه  و گیج و منگم  به معنای واقعی کلمه  .

     تا میشد  بوسیدمش ،  بوئیدمش و لمسش کردم  تا بتونم مدت  بیشتری توی این سفر احساسش را با خودم ببرم  .

    هنوز از تهران خارج نشده بودیم که دیگه تحملم تموم شد . های های گریه کردم و تا خود  رشت  یک بند اشک ریختم .  هر ده دقیقه یکبار زنگ میزدم که حال و سراغی از این پسره بگیرم .

    حالا ماجرای  اون روی سکه را بشنوید .

    روز چهار شنبه   ساعت ۳PM 

    -  کسرا چطوره  ؟ 

    -  خوبه 

     -چیکار میکنه ؟

    -داره کلوچه میخوره و شو نگاه میکنه

    - دلتنگی  نمیکنه ؟

    - نه

    -خوب  طبیعیه هر روز تا ساعت ۶.۵  بعد از ظهر  عادت داشت که منو نبینه .

    .

    .

        ساعت 8 PM 

     -کسرا چطوره؟

    -خوبه ؟

    -چی کار میکنه ؟

    -با اسباب بازهاش بازی میکنه .

     -غُر غُر نکرد ؟

    -اصلا"

    -یعنی اصلا" نفهمید که من نیستم ؟

    -نه

    -خوب چون بعضی روزها  منو دیر تر هم  میبنه طبیعیه .

    .

    .

     ساعت PM  ۱۱

    - کسرا چطوره ؟

     
    خوب
     

    -یعنی اصلا" بهانه منو نگرفت ؟

     
    -نه

    -واقعا" ؟؟!!

    -آره به خدا

    -چه خوب  همش نگران بودم بچه ام غصه بخوره  الان  چی کار میکنه ؟

    - شو نگاه میکنه .

    -شامش را  خوب خورد ؟

    -کامل

    -اصلا" هیچ بهانه گیری غُر غُری   چیزی؟
     

     -اصلا" - خیالت راحت باشه .

     
     

     روز پنجشنبه ساعت ۵ AM

    -کسرا دیشب کی خوابید ؟

    -وقت همیشه

    -بهانه گیری نکرد ؟

    -نه اصلا"

    -الان چی کار میکنه ؟

    - حتما"  تاج گذاری پادشاه انگلستان راخواب میبینه !  

     -بیدار شد به من خبر بدید .  حتما"

    .

     

     ساعت  11 AM

    - کسرا چی کار میکنه؟

    - ُسر سُره بازی میکنه

    -کجائید الان ؟

    -پارک

    -صبحانه خورد ؟

    -آره نگران نباش صبحانه اش را کامل خورد .

     -یعنی اصلا" نفهمید نَنَه اش نیست ؟

    چقدر سخت میگیری بابا ، بچهء  دو ساله است . نمیتونه که  احساسش را بیان  کنه  !

     - واقعا"  

    .

     

     ساعت ۸  PM

    -کسرا چطوره ؟

    -خوب

     

    -یعنی هیچی ؟

     

    -هیچی

    -  

    و  امـــــّــــــــا ................

     

    كسرا سر خوش

    لحظه دیدار

    آخرين ماموريت :‌ بهمن  ماه ۱۳۸۶ شيراز 

     ترا‍‌ژدي :  

     به این میگن  پيشرفت تقابل قشنگ احساس مادر و فرزندی !

     اين دفعه یک ماموریت سه روزه کاری" غیر قابل انتقال "  بهم  خورده بود  . روز جمعه قبل از ماموريتم كلي واسه اين شاه پسر برنامه ريزي كردم كه فلان روز ، فلان لباسش را بپوشه و بره مهد كودك . عصرها فلان كار را بكنيد كه حوصله اش سر نره ، شبها فلان جور بخوابونيدش ، صبحها فلان جور بيدارش كنيد و فلان و فلان.....................
     خلاصه صبح روز ماموريتم هم كه ديگه ميدونيد  ايضا"‌ بالا و ايضا" تمام مادرهايي كه ميخوان از بچه هاشون دور بشن .  
    حالا  دوباره ماجرای  اون روی سکه را بشنوید .
     

    روز يكشنبه    ساعت  ۹AM

    -  کسرا چطوره  ؟ 

    - خوبه

    - کی رفت مهد کودک ؟

    - امروز مهد کودک نرفت . گفتیم بمونه خونه بهتره

    - اذیتتون میکنه آخه !!

    -

    - سراغ منو نمیگیره ؟

    - فعلنا"  که نه

    - حدس میزدم

       ساعت  ۹pM

    - خوبه ؟
     
    - خوبه
     
      ساعت  11pM

    - خوابيد ؟

    - داره ميخوابه

    - هيچي ؟؟؟

    -  نه ..........بهتر كه سراغت را نميگيره ........بچه كه گناه نكرده مامانش هميشه مسافرته .

    - آره خب . راست ميگيد

    روز  دو شنبه و سه شنبه :     

    ===== ==ايضا"=========

     ناگهان : ساعت  11pM

    -الو هدی ؟!!!

    -  بله سلام چيزي شده ؟

    - آره خواستم بگم كسرا بلاخره سراغ تو را گرفت.

     

    - راست ميگيد ؟؟؟ چي شد ؟؟؟؟ چي گفت ؟؟؟؟ چطور شد؟

    - هيچي .  سر شب به من گفت:   بريم سوپر  

     تو سوپر گفتم : چي ميخواي عزيزم ؟‌

    گفت:  سانديس ميخواست ( "خان قلي خان " هميشه به جاي ميخوام ميگه ميخواست .

    گفتم:  آقا يك سانديس بديد . كسرا جون ديگه چي ميخواي ؟

     گفت :‌پاستيل ميخواست .

     اينم پاستيل ديگه  ؟

      ‌‌نُپ نُپ  ميخواست . ( همون بلاي خانمان برانداز = ‌لُپ لُپ ) .

     ديگه چي ؟

     هدي ميخواست .

    ..............آقاي فروشنده شما " هدي "  داريد ؟؟؟  اونم از همه جا بي خبر گفت ما نداريم اون سوپر روبرويمون  را سئوال كنيد حتما"‌داره

     - ديدي بچه سراغ ترو هم ميگيره . اينقدر نگو  کسرا بي عاطفه است  . بود و نبود من خيلي براش فرق نميكنه . دیدی حالا ؟!

     - آره بازم خدا را شكر تو سوپر ياد من افتاد همين ؟‌بعدش ؟؟؟ كاري ...... چيزي ...بهانه ای .... نق نوقي؟؟؟؟

    - نه خيالت راحت . هيچي

    -

    و امـــــّــا بازم ................

     
     

    كسرا سرخوش

     لحظه دیدار

     اين غرورت منو كشته پسر

     اینجاست که گاه گاهی ننه هدی به فکر میرود که آیا روال پیشرفت  احساس پسر  سیر صعودی داشته ؟؟!  و آیا میتواند  امیدی به اینکه سال آینده پسرک  کمی بیشتر سراغش را بگیرد داشته باشد  ؟ اینجاست که دائم از خود میپرسد که داشتن پسر مغرور برای یک مادر  حسن است یا عیب  ؟؟؟

        لینک  عکس اول   لينك عکس دوم 

    نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 15  توسط هدیه  

    خبرگزاری بی مهری

    عنوان خبر : حبس  سه ساعته یک مادر در دستشویی منزل خود surprise

     

    مشروح  خبر :

     خبرگزاری بی مهری اعلام کرد :

    روز گذشته پسري در هنگام خروج از منزل با بستن درب دستشويي به روي مادر خود ، نامبرده را تا زمان رجعت در آن فضاي معطر و معظم محبوس نمود.

     جامعه خبری و شاهدان ماجرا خاطر نشان کردند عمق فاجعه به حدی بود که مادر حبس شده  پس از خروج از زندان انفرادی خود  ازفرط عصیانبت  angryو خستگی whew! ساعتها  قادر به بازگو کردن رخداد نیز نبود.

    زندانی  پس از تجدید قوا  طي گفتگوي اختصاصي با خبرنگار ما اذعان نمود  كه:

     بعلت مشغله زياد  كاري چند روز بود كه موفق به نظافت  کامل منزل نشده بودم به همين دليل از برادرم  خواهش كردم در اين روز تعطيل  آفتابي پسرك را به مدت سه ساعت به گردش ببرد. تا با فراغ بال به انجام كارهاي عقب افتاده خانه بپردازم . 

     اما  همانگونه كه مطلع شديد پسرك در هنگام خروج مرادر اولين مرحله نظافت منزل باقي گذاشت .waiting

     


    •  اين زن به عنوان توصيه به همه مادراني كه از اين دست وروجك ها در منزل دارند اعلام كرد كه حتی ثانيه اي تلفن همراه را از خود  دور ننمايند و هميشه آنرا با خود داشته باشند . on the phone - New!
    • این مادر زجر دیده از تمام پیمانکاران  و مهندسین ساختمانی درخواست کرد که حدالامکان  تهمیدات امنیتی  در این رابطه برای منازل فرزند دار بیاندیشند .thinking

    برگفته از سايت  خبري :www.W.C.com

    لينك عكس 

     smugsmugsmug 

    نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 17  توسط هدیه  

    همرنگ جماعت در هوای برفی !

    نگاه غصب آلود و مَلدونه کسلا خان  لا دالی ؟ !

    غضب آلود

    نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 8  توسط هدیه  

    هپي نيو ير !!!

    كسرا خان  

    لينك عكس  

    نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 8  توسط هدیه  

    آغاز سومین سال وروجک بازی !
        سال پیش  در چُنین روزی  بیست و هشتم آذر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی  مصادف با ۱۹ دسامبر سا ل ۲۰۰۴ میلادی و مقارن  با  ۲۷ ذیقعده سال ۱۴۲۵ هجری قمری ساعت هشت صبح  در تهران  پسری چشمٍ سبز ، مو طلائی ، با قلبی دریایی پابه عرصه وجود نهاد .

                        که   نامیدنش .   

     

         

                                                

     

                       

             

       

     

     

    پ. ن۱-گزارش مصور چشنهاي زنجيره اي تولد كسرا  متعاقبا" تقديم مي گردد . 

    پ.ن۲ -  اينم لينك عكسهاي بالا واسه اونهايي كه  عكسها  را نمي بينند.

    لينك عكس 1 ==== لينك عكس 2==== لينك عكس 3==== لينك عكس 4

    نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 8  توسط هدیه  

    بي گر گَدا !!!

     شما ميدونيد بي گَل گدا    "" BI GAR GADA يعني چي ؟؟

     

    يكي به اين مامان هدي بگه وقتي من بي گل گدا مي خوام ،  يعني چي مي خوام ؟؟‌smug

     

    oh go onشده جَليان اون آقاهه كه لُكنت زبون داشته و ميله دالوخانه و  ايشپيخت ميخواسته و هيچكس نمي دونسته ايشپيخت چيه غيل از يك نسخه پيچ  الكن  ، كه مي له و  سه سوته  بَلاش مي آله و بقيه مي پُلسن خب  بِلاخله مُشَتلي چي ميخواست  ؟؟  الكنه ميگه  : ايشپيخت ديگه .

     

     

    حالا من كه خداي نكلده الكن نيستم ، فقط بابت اينكه سلولهاي خاكستلي مغز مامان هدي لا فعال كنم اسمهاي من دَل آولدي لوي وسايل و لوازم  خونه مي گذالم .

     

    حالا بين خودمون بمونه واسه لَد گُم كني:

     

     

    bugيك لوز دَل يخچال لا باز ميكنم ميگم بي گل گدا  ميخوام بُخُلَم .

    bugيك لوز دل و لوده  كشوي دلاول مامانم لا ، به هواي پيدا كَلدن      بي گل گدا  مي ليزم بيلون .  

    bugيك لوز توي مهد كودك بي گل گدا م لا گُم ميكنم و خاله ندا  تو گزالش مهد كودك واسه مامانم مي نويسه كه كسلا اِملوز همش دنبال يك چيزي به اسم  بي گل گدا مي گشته  ، لطفا" به ما بگید چيه ؟؟ و مامان هدي  بابت ندونستنش  کلی  شَلمنده  ميشه .

     

     

     

    اين قضيه لا اينقدل مامان هدي بُغلَنج جلوه داده كه هَل كسي هَل وقت مامان هدي لا مي بينه، مي پُلسه بلاخله فهميدي بي گل گدا چيه ؟؟hee hee

     

     خلاصه : هَل كسي  تسلّط به زبان شيلين كودكي داله ، مَلدانگي كنه  و كلمه بي گل گدا لا بَلاي مامان هدي تَلجُمه كنه . مِلسي

     

    پ. ن. هنوز دَلگيل  ماجلاي آلزو  هستم ،  خدائييش كال  بالا گِلفته ، عكس شاهد I don't know - New!

    (لینک عکس)  

    رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون

    نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 9  توسط هدیه  

    بلا روزگاریست عاشقیت !!

     راستش من عاشق شدم  

     توی مهد کودک ما یک دُختل خوشگلی تازه اومده  که  من  به محض  دیدنش  یک دل نه صد دل عاشقش شدم.

     اسمش آلزو  ست . 

    از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که : 

     تمام فِکل و ذِکلم شده آلزو . می شینم میگم آلزو  پا میشم میگم آلزو  میخوابم میگم آلزو

     

      بگید قضیه چطول لو  لَفت ؟؟؟!!!

     

    یک لوزی که  توی یک گوشه دنج مهد کودک داشتم آلزو  لا  حسابی ماچ مالی میکردم  نمیدونم  این خاله مهشید از کجا شصتش خَبل دال  شد و با این گوشی مَسخله اش  یک عکس  از من گرفت  اونم حین التکاب جُلم و عَصلی که مامان هدی اومد دنبالم سه سوته خَبَلِش لا  داد. 

     

     

    اولش مامان هدی کلی خندید و بعد از اینکه عکس لا دید  جا خولد  و  گیل داد که باید طَلَف لا ببینه .

    دل تو دلم نبود که نَظل مامان هدی بعد از دیدنش چی میتونه باشه ؟؟؟  

     

      

      وفتی  خاله مهشیدآلزو  لا به مامانم نشون داد مامان هدی حتی نتونست به  آلزو ی  من لبخند بزنه  . آیا این همون مامان هدی  بود که  از سَل  و کول تمام بچه های  مهد کودک من بالا میلَفت و همه لا دوست داشت .

     

    مثل لوز  لوشن بود که مامان هدی عَلوس آینده اش لا نپسندیده

     

     چلا مامان هدی آخه چلا .

     

    این  فِلشته  زیبا لوی  علاوه بل نجابت  شباهت فوق العاده ای  به یکی از سوپِل اِستال های مَطلح تلویزیون داله .

     

    میدونید شبیه کیه ؟؟؟

     

     

     

     

    بله شبیه  بچگی های ( لُز قَدیانی = سِلیال اِغما= ماه لَمضان  )

     

      خدائییش جذاب نیست ؟؟؟؟

     

     حالا نمیدونم چلا مامان هدی داستان عاشقیت منو به تَمسخُل گرفته و هر کسی لا میبینه این قضیه  لا  با پیاز داغ تعلیف میکنه ؟؟؟

     

     مگه  عاشقیت خنده داله ؟؟

     

    این حس ماد َل شوهَل  گونه مامان هدیه  که  خنده داله  .  نه ؟؟؟؟

     

     آلزو  ی  عزیزم  تمام تلاشم لا بلای  زنده نگهداشتن عشقمون میکنم . بهت قول میدم

     

     

      بلا لوزگالیست عاشقیت

     

     عکس  كسلا خان   (لينك ) مستاصل !!! 

     

    كسلا مستاصل

    از تَلس فیلتِل شدن  سایتم از گذاشتن عکس بوسه لِت باتللی (رِت باتلری) معذولیم

    نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/24ساعت 23  توسط هدیه  

    قسمت دوم ماجرا !!!!!!!!!

     

     خلاصه ای از قسمت اول :

    سلام  من خود خود كَســــــــــــلا هستم .  ! 

     

       اين تنبلي مامان هدي دَل آپديت كَلدن وبلاگم  باعث شد ،كه بلاخله بعد از عُملي عقب نشيني  خودم شخصا"‌والِد عمل بشم و هَلز چندگاهي دو خط از شيلين كاليهام كه مامان هدي به غلط ولوُجك بازي و شيطنت ازش نام مي بله  بنويسم .

      

     و اینک ادامه ماجرا  !!!

     

    مُستقل  و خود لَاي : هنوز اين پُست لا مامانم نگذاشته من جلو جلو خودم لا تَبلَئه مي كنم.

     

     

    • اَيُها الناس !!!!  من دوست دالَم  خودم لباسي لا كه بَلازنده  هيكل وَلزِشكاليمه  اتنخاب كنم و بپوشم  ولو اينكه  وسط تابستون  با اون لباس يك كلاه پشمي هم ست بشه !

    اين ميشه خود لَايي ؟؟؟؟ 

     

     

    اَيُها الناس !!!!  من دوست دالَم خودم به تنهايي هَل لوز  دوش بگيلم  ايلادش چيه ؟ من ديگه بُزلگ شدم  خودم تشخيص ميدم كه توي حموم نبايد صابون لا گاز بزنم . و شامپوي مامان هدي را غِل غِله نكنم . 

     نزديكه سه سالمه   چِلا متوجه نيستيد ؟؟ 

    چِلا با من مثل يك بچه دوساله و نيمه لَفتال ميكنيد ؟‌

    حموم لَفتن به تنهايي  ايلاد داله مگه ؟؟؟ 

     مگه نگفتن  النظافت  من الايمان ؟!

     

     

    اَيُها الناس !!!!   تلويزيون بَلاي  استفاده همه  اعضاي خانواده است .

    مامان - بابا !!از صبح تا وقتي كه من از مهد كودك ميام خونه ، اِختيال تلويزيون با شما  ، هَل كانالي و هَل بَلنامه اي لا كه دوست داشتيد ببينيد و حالش را ببليد. 

     به محض اينكه بنده  ميام ،‌ به عنوان عضوي از خانواده  حَق دالَم كه استفاده بهينه از تلويزيون  نمائيم ولو با صد هزال بال ديدن كالتون تام و جِلي !! يا سي دي  چيه و چِلا

     اِعتلاضيه !!!!     

     

     

    اَيُها الناس !!!!  يكي نيست به اين مامان هدي بگه همون قَدلي كه منو صبحها  از خواب ناز بيدال ميكني و به مهد كودك مي بَلي خودش يك مصيبت  عظماست .

     من حق دالم خودم انتخاب كنم كه هَل لوز  با كدوم مُلـّبي والِد مهد كودك بشم و كدوم خاله دستم لا بگيله . 

     چِلا واستون سنگينه كه يك لوز دوست دالَم  خاله مهشيد بغلم كنه .   يك شنبه ها با خاله ليحانه  حال ميكنم و آخلهاي هفته بايد خاله هاجَل بياد سَل وقتم !!!

    تازه خدا لا شكل كنيد كه سهميه مُديلِه محتَلَم مهد كودك از بغل كَلدن من فقط  يك مَلتَبه  دَل ماه است !

      یه چیز دیگه !!بابا مملكت قانون دالِه ! بعضي از مواقع كفش  آدم حكم ناموس آدم لا دالِه .

    من موقع وُلود به مهد كودك  دوست ندالَم اجانب  دست به ناموسم بزنن  !!!ا

    ايلاده ؟؟؟؟ 

     

     

      خلاصه اين قصه سل دِلاز دالد .

     

    اينو همين جا ميگم با اين وضعي كه مامان هدي دَل مولد وبلاگ دالي من دالِه . " هم تو آپ اديت كَلدنش تنبله هم   وقايع لا  طولي تَحليف ميكنه  كه همه با شنيدن اسم من   شكل  يك ديو دو سَل دَل ذهنشون  تَلسيم ميشه ......" از اِملوز به بعد مسئوليت تَوّلي  اين وبلاگ لا شخصا" عهده دال ميشم و  با قلم لَـسا و  شيواي خودم  خاطِلاتم لا تَصويل مي كنم  .

     دَل ضمن پس وُلد بلاگفا لا هم  تَغييل دادم تا با مامان هدي فعلا"  بي حساب بشم !

     

     

     

    پ. ن. ۱: اينه شَهلِ هِلت كه نيست !!!!

     

     پ.ن. ۲ : WOOW چه پستهای با پِدل و مادَلي شد .به تلافي تمام پستهاي بدون شَلح مامان هدي

     

    پ.ن.۳ : تصویلی از اعتلاض آقا کسلا  بعد از خواندن وبلاگ !! 

     

     

    Get graphics at hostgif.com

    نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 10  توسط هدیه  

    ديگه كَســـــــــلا خان والِد عمل میشود .

    قسمت اول

     سلام  من خود خود كَســــــــــــلا هستم .  ! 

     

       اين تنبلي مامان هدي دَل آپديت كَلدن وبلاگم  باعث شد   ،كه بِلاخله بعد از عُملي عقب نشيني  خودم شخصا"‌والِد عمل بشم و هَلز چندگاهي دو خط از شيلين كاليهام كه مامان هدي به غلط ولوُجك بازي و شيطنت ازش نام مي بِله  بنويسم .

     

     

     

     

     

     

    مقدمتا"‌خدمتتون عَلض كنم كه بعد از قلائت سطحي وبلاگم متوجه شدم كه مامان هدي دَل نهايت بي انصافي   بسيال صفتهاي نا جوانمَلدانه به من نسبت داده است  كه همين جا  فرصت را غنيمت شُملده  به تصحيح آنان مي پلدازم :

     

     

     

    شیطنت : خدا وكيلي  به اين ميگن شيطنت كه آدم دوست داشته باشه اجزاي  تشكيل دهنده  هَل وسيله  خانگي لا به جز ببينه و لمس كنه  . خدا بيامُلزه پِدل و مادَل انيشتن لا ، آيا اونها اَنيش لا به خاطِل باز كَلدن و لُويت دقيق داخل  ‌ كُنتلل تلويزيون  و گوشي موبايل   مواخذه مي كَلدند ؟؟؟ والا نمي كَلدند !!! . بايد به بچه ميدان داد  بايد بستَل آموزش بَلاي بچه بوجود آوَلد تا او  لُشد كند . و  خداوند لا  به سبب اينكه اينكه فَلزند آنها  لا بُز خلق نكلد شُكل گويند .  

     

     

      

     

    غُلول:   والا كساني كه من لا مي شناسند به تَحليك مامان هدي به من صفت مَغلول داده اند . بنده اين اتهام لا نيز  دَل جا نفي ميكنم و اعلام مي دالم كه كَسلا خان به هيچ وجه پِسَل مَغلولي نيست بلكه دوست ندالد كسي لا بي مولد  تحويل بگيلَد .  به والله اين جُلم نيست اين  ويژگي و كالكِتل كَسلاست . اي كساني كه به شايعاتي از اين قبيل توجه ميكنيد و دامن ميزنيد از خشم و غضب خداوند بل حَذل باشيد !!!  

     

     

     

     

    خود شيفته : اين ديگه والا آخَل اتهامه . خداوكيلي اگه شما دَل مقابل خود  پِسَلي گُل به سَلي تاجِ سَلي با چشماي سبز و موهايي طلائي و  لبهاي قلوه اي به لَنگ اَنال و پوست ياسي قَلال بِگيلد نا خودآگاه زيل لب زمزمه نميكنيد كه فَتَبالك الله اَحسَن الُخالقين ؟؟؟؟ آخه  اين  هم شد اتهام ؟؟؟؟

     

     

     

     

     

    شكمو : پس  چي ؟؟  اي مامان هدي بيلَحم  مگه دُكتُل فَلامَلز  ناطقي( دُكتُلم)  نگفته اگه ميخوايد فَلزندي سالم و تندلُست  داشته باشيد ، ( مثل آلنولد)   بايد  تغذيه اش را مُولد توجه كافي قَلال دهيد ؟؟؟  آخه بي وجدانها دوتا موز دَل لوز شد توجه  كافي ؟؟؟ عجب !!!! 

     

     

     

     

     

     

     

    بي احساس : بنده نه تنها   اين اتهام لا  دَل جا لَد ميكنم بلكه  از كسي كه اين اتهام لا به من والِد آوَلده دَل مَلاجع قانوني شكايت نيز ميكنم .

      اي مامان هدي  اَگَل بچه اي عادت نداشت لوس بازي كند و  دَل نبود مادَلش زِل زِل  كند  بي احساس نام دالَد ؟؟؟ اگه خواب و خولاك لا به آقاي پِِدَل حَلوم مي كَلدم و دَل زمانهاي كه شما دَل ماموليَت كالي قلال داليد خون به جيگَل آقاي  پِدَل مي كلدم  به نَظَل شما آقاي پِدل دوباله به شما اجازه لَفتن به ماموليت لا ميداد ؟؟؟؟ عُملا"‌ !!!! حالا بيا و خوبي كن !!

     

     

     

      

     

     

    مُستقل  و خود لَاي : هنوز اين پُست لا مامانم نگذاشته من جلو جلو خودم لا تَبلَئه ميكنم.

     

     

     ادامه دارد .....................

     

    نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/24ساعت 21  توسط هدیه  

    بيهوشي ناشی از وروجك بازي مفرط !

    مثلا" ميز گذاشتم كسرا به تلويزيون خيلي نچسبه  !

    خستگي

    نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 15  توسط هدیه  

    بابولی بابا ‍!
     

    فرقي نميكنه كدوم تيم با كدوم تيم بازي داشته باشه،مهم اينه كه وقتي  از تلويزيون  فوتبال پخش میشه  قاشق چائي نود و نه سانتی ! خونه ما براي شيرينتر كردن روابطش با آقاي پدر، به اين شکل و شمایل  ظاهر ميشه  و مكررا" فریاد میزنه :

     ديد ديري  ديد ديد.................. ايلان .......... 

    *********

     پشت صحنه بازی تیم پستونک سازی همدان و تیم منتخب بادکنک فروشان پایتخت !

    پرسپوليسي !

     

     

    نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 14  توسط هدیه  

    دو واقعه هولناک !
     

      واقعه اول 

     عنوان واقعه : کسرا خان همان رضا خان !!

     

    زمان واقعه : پنجشنبه ۳/۳/۸۶

     مکان واقعه : میدان هفت حوض نارمک

    شرح واقعه :  اعتراض به  پاک شدن بینی آغشته به بستنی ، بصورت  کشیدن و بردن  روسری سیلک مامان هدی و دور شدن از محل به سرعت باد !

     عمق فاجعه :   حادث شدن این واقعه در مجاورت نیروی انتظامی و گشت ارشاد

                            نتیجه واقعه : چشم پوشی سخاوتمندانه برادران و خواهران همیشه در صحنه نیروی انتظامی از این عمل شَنیع و منافی با عفت عمومی  و برخورد فقط در حد یک تذکر جدی !

                           پیامد واقعه : همسو شدن مامان هدی و طرح مبارزه با بدحجابی(استفاده  داوطلبانه از مقنعه در اماکن عمومی) 

    واقعه دوم

     

    عنوان واقعه : کسرا خان همان Road Runner !!

     

      زمان واقعه : سه شنبه 1/3/86

    مکان واقعه :  خیابان سامان نارمک

    شرح واقعه : باز کردن درب حیاط منزل پدر بزرگ  و  دویدن ناگهانی تا خط وسط خیابان

    عمق فاجعه :  سرعت بالای ماشین های در حال تردد به علت خلوت بودن خیابان  

                         نتیجه واقعه : ترمز به موقع راننده خانم و مجاورت  میلیمتری سپر ماشین با کمر کسرا  

                         پیامد واقعه : از حال رفتن مامان هدی و راننده پراید تواما"

     

    نتیجه نهایی :

    اينجانب مامان كسرا  ، عليرغم تمام اُلدورم بُولدرمها و هارت و پورت هايي كه تا كنون  داشته ام  ، در حضور همگان  ، در اين مكان مقدس اذعان ميدارم  ، به هيچ وجه توانايي(عُرضه)كنترل كسرا خان  را در محيط خارج از خانه ندارم ( هر چند جديدا" متوجه شدم  كه در محيط  داخل خانه نيز ندارم ) 

     حالا هر کی هر چی میخواد بگه مختاره !

    پی نوشت مصور :

     کسانی که کسرا خان  را از نزدیک دیده اند و با وبلاگش نیز آشنائی داشته اند از من خرده گرفته اند که چرا فقط  شیطنت ها و  وروجک بازیهای نامبرده  را ثبت میکنم .

    من  همینجا از حضور  جناب میرفندرسکی پوزش میطلبم و علنا" اعلام میکنم که کسرا بسیار بسیار  پسر  خوب و حرف گوش کنیه و فقط بزرگترین  ایرادش  اینه که در عرض سه سوت و سی ثانیه  شیطون گولش میزنه!

      میگید نه؟؟  بفرمائید شاهد زنده !!  

      یک  سوت و نُه ثانیه

    دو سوت و هفده ثانیه

    سه  سوت و بیست و نه ثانیه

    گول خورد  به همین راحتی کسرا خان گول خورد ! 

     

    نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت 8  توسط هدیه  

    خنده بر هر درد بی درمان دواست !

     

    وقتی میبینی با پاستل  نارنجی مونیتور  لب تابت شطرنجی شده و مجبوری واسه پاک کردنش از  انواع محلولهای اسیدی  استفاده کنی ....................

    آی میخندی

    وقتی به همه پز میدی که طرَف را از پَمپرز گرفتم، بعد توی یک مهمونی طرَف  گل وسط  قالی میزبان را هدف قرار میده و به روش قطره ای، آبیاریش میکنه، بطوری که رایحه مطبوع اسید اوریک  کل فضای خونه میزبان بدبخت را عطر آگین  میکنه ...........

                     آی میخندی

    وقتی با دوهزار تومن پول میری سوپر رُب گوجه فرنگی بخری، بعد به خاطر نُپ نُپ( لُپ لٌپی) که طَرف سر خود از سبد سوپری بر میداره حسابت میشه ۲۳۰۰  ......

                                           آی میخندی

    وقتی میبنی  لوله  تخلیه روغن سرخ کن،  توسط یک وروجک فسگلی  باز میشه و زار و زندگیت ییییهو  چرب و چیلی میشه  .................

                                            آی میخندی

    وقتی  ادعا میکنی وروجکت همه حیوونها اعم از  جُغد و عقاب و اژدها و خوک را میشناسه ، بعد جلوی یکی بهش ماهی را نشون بدی و بگی فلانی این چیه ؟کِنِفت کنه و با پوزخند بگه بَبَعی ...............

                    آی میخندی

    وقتی  میبینی مهمونهات موقع رفتن پاشون را تو باتلاق نوشابه ای که توی کفششون  بطور مصنوعی ایجاد شده  میکنن و بعد نون تِلیت شده  کف پاشون میچسبه ..................

                   آی میخندی

    وقتی  سه دقیقه قبل از اومدن مهمونهات رّد پای چرب  و سیاه گربه بلوری خونه تون روی سرامیکها را کشف میکنی  .................

                  آی میخندی

       وقتی بعد از عمری تقلا ،  یک سِمج موفق میشه  یک ماچ آبدار از صورت وروجکت بکنه ، بعد از عملیات ماچ و ماچ بازی ، میبینی  آناس ( آدامس ) صورتی بادکنکی وروجکه چسبیده به پشت موی مهمون سمجت ................

                                  آی میخندی

     

     

     بخَند تا دنیا به روت بخنده !

    من که بَسکه خندیدم  به گریه افتادم  

      

    لینک عکس وروجک  !

    نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/24ساعت 14  توسط هدیه  

    سه عکس و یک شرح !

    شهادت  مظلومانه سه فقره  سایه چشم بر همه آرایش دوستان و آرایش کنندگان  تسلیت باد!

    vorojak khan

     

    vorojak2

     

    vorojak3

    روحشان شاد و راهشان پُر رَِهرو باد

     لینک یک   لینک دو   لینک سه

    نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 12  توسط هدیه  

    آنتی موز ؟!

    آسوشیتد پرس :

     

     یک میمون کوچولو  طی یک عملیات انتحاری  ۵/۲ کیلو گرم  موز را در عرض کمتر از بیست دقیقه بلعید ! 

     

    Go to fullsize image              

             

     مشروح خبر :

     روز گذشته در تهران  میمون کوچولویی  با  سوء استفاده از گرفتاری مادر و غفلت پدر، به پلاستیک موز خریداری شده دستبرد زده  و  سیزده عدد موز  DOLE  را   که بطور تقریبی     ۵/۲ کیلو گرم وزن داشت  در جا بلعید و پوکه تحویل داد.  

    بدنبال این عملیات انتحاری ، شکم  شیطونک فوق از زیر  جناغ سینه تا بالای مثانه کاملا" وَرقُلمبید .

     

    این  گزارش حاکیست که  مادر  میمون کوچولو به محض ورود به محل  و مواجهه با این صحنه رعب انگیز  فشارخونش به ۲- رسید و جان به جان آفرین تسلیم نکرد( ایکاش میکرد )  و در حالی که مکررا"  سر و صورت خود را با ضربه های آنچنانی مورد ملاطفت قرار میداد  ، از لا به لای  دانسته های ناقص  پزشکی خود  بدنبال راه حلی جهت  از بین بردن اثر موز می گشت .
     اما گوئی  سیستم  معزی و نخاعی  مرکزی و محیطی نامبرده به یکباره هنگ کرده بود و به هیچ وجه  ایشان را یاری نمیکرد .
     

     

     

    یبوست -درد های شبانه شکم ناشی از نفخ و تورم آن پیامد این عملیات انتحاری بود .

     

     

     جامعه خبری و شاهدین ماجرا خاطر نشان کردند که  بدنبال  این حادثه - انتظار دفع مدفوع میمون کوچولو برای مادر  بسیار  سختتر و دلهره آور تر از انتظار بدنیا آمدنش بود .

     

     

    Go to fullsize image

     

     مادر میمون کوچولو  در گفتگوی اختصاصی با خبر نگاران اذعان نمود که  دیگر قلبش تحمل وارد شدن  کوچکترین  استرسی را نداردو در صورت مواجه شدن با ماجرا های هیجان آور دیگری از این قبیل  آنا" سکته خواهد کرد !

     

    پ . ن. متاسفانه عکسی از این ماجرا تهیه نشد که به محض بازسازی صحنه توسط کارشناسان عکس تصنعی تهیه و به سمع و نظر شما خواهد رسید !
    نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 19  توسط هدیه  

    ذوق میکنی پسر داری ؟!

     

     

     

    خدا آخر عاقبت همه مامانهای پسر  دار را به خیر کنه !

    من که رسما" به همه اعلام کردم .........

    عمرا" اجازه وارد شدن  به مرحله مجنون شدن را به این  فنقلی بدم  .

    جریان زهر عسل  که یادتونه!!!!

     خوشبختانه شناسنامه پسره صفحه ازدواج و طلاق نداره !

     

    پ.ن : 

    •  این قالب جدید کسرا لینک  ها را خوب نشون نمیده !
    • زهر عسل لینک شیرین کاری اسبق وروجک منه !
    • اگه خواستین کلیک کنید !
    نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 13  توسط هدیه  

    دروغ شاخدار 13 بدر !!!!
     

         کســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا  خان 

     در ایام نوروز کاملا" آقا و با متانت ظاهر شدند و هیچگونه وروجک بازی و شیطنت از ایشان دیده نشد. 

    باور کنید !

                                          کسرا مموشه  

     کیفیت پائین عکس مربوط به فرستنده است . لطفا"  به گیرنده های خود گیر ندهید  !

    وروجک

     ادامه ماجرا در پست بعدی

     

    لینک عکس  ۱   لینک  عکس ۲                     

    نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 8  توسط هدیه  

    عید مبارکی !
                                      

      گوگولی مَگولیهای اینترنتی و بابا مامانهای  مهربون و دست به موس  

     عیدتون مبارک .

     

      دوستان -پیروان -  همکیشان هم مَسلکان :

    شکلات و شیرینی بخوردید تا کامروا  باشید .

     و عیدی بگیرید تا فرمانروا  باشید .

                                                                    سخنی گرانبها از :  کسرا  وروجک ترین پسر دنیا

      

     

      یک ماچ گنده و آبدار

     تقدیم به شما   

     

    نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 10  توسط هدیه  

    رفع تکلیف !
     هی میگید آپ کن . هی میگید آپ کن .

    بابا فرصت ندارم ، دَم عیدی !

    یادش بخیر یک زمانی مامان هِدی زبانزد خاص و عام بود . هم تُند تُند آپ دیت میکرد هم  جمیع مسلیمین را دعوا می کرد که چرا آپ  نمیکنن  !

    "جَوونی کجایی که یادت  بخیر"  

    فعلا" سَر ناچاری این عکس را داشته باشید ببینیم بلاخره کی میتونم  سر فرصت دو خط عشقولانه  براتون بنویسم !

     

    وااااااااای

     امروز سالگرد تولد وبلاگ کسرا هم هست !

    چه نقشه هایی واسه امـــــــــــــــروز داشتم .

    حیـــــــــــــــــــــــــف !  وقـــــــــــــــــت ندارم

    و این هم  اولین  پستش ! 

    نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 8  توسط هدیه  

    قُل مراد از دِه بر گشت !
     قل مراد تعجب نمیکنه !

    کسی ملوس  گم شده  غُر مُراد  را ندید !

    هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

    پ. ن : لینک جناب  قل مراد گذاشته شد .

    نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 10  توسط هدیه  

    زهر عسل !

       والا قدیم نَدیما میگفتن :  

     

    دختر هَووی مادر و پسر رقیب پدرشه !

     

    به ما که رسید شایعه شد .

     

     

    من یک پسری را می شناسم که تنها هَووی سرسخت مادر و قَدرترین رقیبشه !

     

     این پسر با کمک و پشتیبانی مستقیم  پدر گرانمایه  ، در فرصتهای مقتضی در یک  حمله متحورانه  به تمام اجناس  منقول و غیر منقول و ارزشمند مامان پاتک زده  و کلیه وسایل شخصی مادرش را نابود کرده و یا  به تاراج میبرد!

     

     دخالت  و  حسادت در مسائل عشقی  و عاطفی مادر که جای خود دارید و جهت جلوگیری از فیلتر شدن سایت از بازگو کردن جزئیات آن  جدا" معذوریم!  

     

     باور نمیکنید؟؟!!!

     

     

     نمونه :

     

    • حداقل  سه بار در روز  لباسهای  داخل کشوی دراور مامانش را بیرون میریزه ،  بعد هوس میکنه  روی لباسها  بشینه و بستنی  زمستونی بخوره .

     

    •  حداقل هر دو ساعت یک بار دل و روده کیف پول مامانش را  تشریح میکنه و هزار تومنیهای مامان بیچاره را تبدیل به ده تومنی میکنه(شاید هم ریز تر )

             

    • هر دو سه روز یکبار تصمیم میگیره حلقه ازدواج  مامانش را دستش کنه بره جلوی آینه خودش با حلقه  تماشا کنه  و عین هر دفعه حلقه  بصورت کاملا"  اتفاقی  بیافته پشت آینه،  بعد مامان ، برای بیرون آوردن حلقه ، تشکیلات سنگین و خَفَن آینه و مخلفاتش  را ، جا به جا کنه ! 

                                     

    •  گاز زدن یک تکه رژ لب مامان ، جزء ویار هفتگیشه در غیر این صورت بچه اش  در آنٍِِ واحد می افته و بعد از گازیدن هم لازمه تمام سر و صورت و پرده و زندگی را صفا  بده  .

                                      

    •   از دستهء  عینکهای طبی و آفتابی مامانش نمیگم که شبیه پای  افراد راشیتیسمی ،  پرانتزیه   

                                         

    • بیست و چهار ساعت شبانه روز  مامان فلک زده اش ،  باید دنبال سی دی های کارش  بگرده  و بعد  بصورت خط خطی و ماچ مالی شده ( ر.ش به پست خود شیفتگی ) از زیر  فرش یا کشوی محتوی چاقو و چنگال و ارّه و تیشه آشپزخونه لاشه را تحویل بگیره !

          

    • شکستن حداقل ماهی یک شیشه ادکلن مامان برای معطر کردن فضای خونه ، کاملا" الزامیست !

     

    • از  گوشی موبایل بی زبون  مامان ، حرفی نمیزنم چون اگه شرح  ماوَقع بلایایی که سر این دستگاه مفلوک آورده و  میاره را به تفصیل بگم ، خودش یک  روضه حضرت رقیه میشه!

     

    • از  عملیات پاره پوره کنون  کتابهای مامان و امضاهای مدیر کلی روی هر صفحه اش  چشم پوشی میکنیم . 

     

    • قصه شب نخوابیدن ها و انگشت در چشم  مادر فرو بردن ها و گاز گرفتن و کبود کردن ها و موهای مادر را نوازش دادن ها، دیگه  قصّه قدیمیه ، مثل مثنوی هفتاد من کاغذه که از حوصله شما وتوان انگشتان من  خارجه !

     

    • کابینتهای آشپزخونه و کشوهای فریزر و لوازم آرایش و سشوار  هم که دیگه  مثل جریان انرژی هسته ای حق مُسّلم حضرت آقاست و جزء قلمرو فرمانروی  نامبرده محسوب میشود .

      میگن همه بچه ها شیطونن  قبول

     

    ولی به نظر شما  آیا مَنطقیه  شیطنت  یک وروجک نیم وجبی،  فیتلر شده باشه و فقط آتیشش دامن مامان بیچاره  و اسباب و اثانیه اش را بگیره !

     

     

     

    اللّهُ اَعلم 

     

     

     

     

     

     عکس  بالا  کاملا" بی ربط است .

     

     یک وقت خدای نکرده فکر نکنید قصّه بالا،شیرینکاریهای آقا کسرا بوده هـــــــا ! 

     

                

     

     اَوووووو این قیافه حق به جانب  را قربان بشم   ! 

     

    نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/30ساعت 12  توسط هدیه  

    شرمندگی!

     رنگ رخساره خبر میدهد از سَّّر درون !

    کسرا  خان  !!!! کی  به جعبهء شکلات دست  زد؟؟ 

     

    رٌجعت به گذشته

    نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 10  توسط هدیه  

    ملودرام

    به این میگن  تقابل قشنگ احساس مادر و فرزندی !

     

     یک ماموریت دو روزه کاری" غیر قابل انتقال "  بهم  خورده بود . از همون لحظه که فهمیدم  که باید این  سفر را برم  دلم واسه کسرا تنگ شد . .

     هر روز که به زمان مسافرت بیشتر نزدیک میشدیم این احساس  من بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه صبح روز سفر  واقعا"  احساس کردم که عضو عضو بدنم  درد میکنه  و گیج و منگم  به معنای واقعی کلمه  .

     تا میشد  بوسیدمش ،  بوئیدمش و لمسش کردم  تا بتونم مدت  بیشتری توی این سفر احساسش را با خودم ببرم  .

    هنوز از تهران خارج نشده بودیم که دیگه تحملم تموم شد . های های گریه کردم و تا خود رشت  یک بند اشک ریختم .  هر ده دقیقه یکبار زنگ میزدم که حال و سراغی از این پسره بگیرم .

    حالا ماجرای  اون روی سکه را بشنوید .

    روز چهار شنبه   ساعت ۳PM 

    -  کسرا چطوره  ؟ 

    -  خوبه 

     -چیکار میکنه ؟

    -داره کلوچه میخوره و شو نگاه میکنه

    - دلتنگی  نمیکنه ؟

    - نه

    -خوب  طبیعیه هر روز تا ساعت ۶.۵  بعد از ظهر  عادت داشت که منو نبینه .

    .

    .

        ساعت 8 PM 

     -کسرا چطوره؟

    -خوبه ؟

    -چی کار میکنه ؟

    -با اسباب بازهاش بازی میکنه .

     -غُر غُر نکرد ؟

    -اصلا"

    -یعنی اصلا" نفهمید که من نیستم ؟

    -نه

    -خوب چون بعضی روزها  منو دیر تر هم  میبنه طبیعیه .

    .

    .

     ساعت PM  ۱۱

    - کسرا چطوره ؟

     
    خوب
     

    -یعنی اصلا" بهانه منو نگرفت ؟

     
    -نه

    -واقعا" ؟؟!!

    -آره به خدا

    -چه خوب  همش نگران بودم بچه ام غصه بخوره  الان  چی کار میکنه ؟

    - شو نگاه میکنه .

    -شامش را  خوب خورد ؟

    -کامل

    -اصلا" هیچ بهانه گیری غُر غُری   چیزی؟
     

     -اصلا" - خیالت راحت باشه .

     
     

     روز پنجشنبه ساعت ۵ AM

    -کسرا دیشب کی خوابید ؟

    -وقت همیشه

    -بهانه گیری نکرد ؟

    -نه اصلا"

    -الان چی کار میکنه ؟

    - حتما"  تاج گذاری پادشاه انگلستان راخواب میبینه !  

     -بیدار شد به من خبر بدید .  حتما"

    .

     

     ساعت  11 AM

    - کسرا چی کار میکنه؟

    - ُسر سُره بازی میکنه

    -کجائید الان ؟

    -پارک

    -صبحانه خورد ؟

    -آره نگران نباش صبحانه اش را کامل خورد .

     -یعنی اصلا" نفهمید نَنَه اش نیست ؟

    چقدر سخت میگیری بابا ، بچهء  دو ساله است . نمیتونه که  احساسش را بیان  کنه  !

     - واقعا"  

    .

     

     ساعت ۸  PM

    -کسرا چطوره ؟

    -خوب

     

    -یعنی هیچی ؟

     

    -هیچی

    -  

    و  امـــــّــــــــا ................

     

    لحظه دیدار

     این غُرورت منو کُشته پسر 

     

    نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 9  توسط هدیه  

    Lilypie 4th Birthday Ticker