تبليغاتX
ماجراهاي كسرا و مامان هدي
داستان مو - قسمت دوم و آخر

خلاصه ای از قسمت اول : یکی بود یکی نبود یک  نی نی گولو بود کچل .............. نه ببخشید مو بور بود

و مامانش بابت این قضیه خیلی غصه داشت .

  

 اینک ادامه داستان ...

 

دیگه مامان هدی موند و دریایی از ناامیدی!

 

تقریبا" دیگه مطمئن شده بود که تمام تلاشش برای  این‌که  بتواند در  روزتولدم برای من فرق کج باز کند و  یا به موهای من ژل بزنه بی‌نتیجه خواهد ماند ! 

........................................................................................................................................

 

در آستانه روز تولدم  بود دیگه کاری از دست خدا هم بر نمی‌آمد  و   آرزوی مامانم مبنی بر مزین نمودن موهایم در جشن تولدم  نیز تحقق نیافت و  مامان ایدی  مجبور به  استفاده  از کلاه   جهت  استتار قضیه بور مویی بنده  گردید .

 

که ...

زهی خیال باطل ، دریغ از یک ثانیه!

 ( حقیقتا"  از  کلاه  گذاری و کلاه برداری  اصلا" خوشم نمی‌آد . )  

 

 

 خلاصه  مراسم جشن تولد من هم به هر شکلی بود برگزار شد و روسیاهی واسه ذغال موند !

راستی  مامانم اون موقع یادش نبود که میتونه موهای منو لااقل با ذغال  یک کم پر رنگ کنه !

 

  

 

 این اتفاق اسفناک  در حالی رخ داد که  دقیقا" ۲۸ روز بعد(یعنی ۲۶ دیماه سال ۸۴) دختر عموی نازنینم -آنیتا ـ  برای جشن تولد یک سالگیش   موهای  خوشگلش را  با انواع گیره ها و گل سرهای رنگارنگ  مزین نموده بود .

 

 

  دیگه سرتون را درد نیارم .

 

بازم گذشت و گذشت و گذشت و گذشت...

animated snail

 

تا به آستانه سال نو شمسی رسیدیم . فکر می‌کنید چه اتفاقی افتاد ؟؟؟

  درسته ؛  آفرین ...

هیچی ..............

 دقیقا" هیچ اتفاقی نیافتاد !

 

 

و مامان ایدی در کمال  نا امیدی  به اقدامات  بی ثمرش برای افزایش رشد موهای من  ادامه داد و در  هنگام تحویل سال  بعد از تقاضای سلامتی من ، از خدای منان طلب تسریع در رویش موهای من کرد . و  ایندفعه کاملا" مصمم شد که  لااقل  جهت دید و بازدید عید  برای من یک کلاه گیس بخرد !

Mouse-02-june.gif (10566 bytes)

 این عکس توسط وزارت ارشاد سانسور شد !

 

 

تا اینکه .......................

بلاخره در  ماه مهر امسال  پس از گذشت یک سال و ده ماه و پانزده روز و دوازده ساعت   فرشته استجاب  نظری مهربانانه  به دعای  ایشان نمود و  آنرا مستجاب  کرد.

 

 

 

 

 

از آن‌جایی که  آرزوی رفتن به آرایشگاه و اصلاح سر هم‌چنان از قلب مالامال از آمال مامان ایدی زبانه می‌کشید، ایشان به محض  رویت  زلفكانم که  در ناحيه پشت سر  با طره و عشوه خاص به‌صورت حلقه هاي طلائی رنگ  نا منظم  سر به فلك كشيده  و آسمان را نظاره ميكردند ، فرصت را غنیمت شمرده  و در  پی یافتن  یک آرایشگاه حسابی و ترجیحا" مطرح برآمد  که بعد از این همه مدت بتواند سری در سر ها بلند کند و به همه پز بدهد که :

 

   آره  ............... پسرم را واسه اصلاح سرش بردم فلان آرایشگاه  و فلان تومن پول اصلاح دادم.

و از این قبیل قمپزهای زنانه!

 

خلاصه این‌که پس از یافتن مکان مورد نظر به‌صورت کاملا"  فورس ماژور ،  شبانه  مرا به محل برده سر مرا به دست جلاد ... ببخشید آرایشگر سپرد.

  

 بعد از جنایت قبل از جنایت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                   قبل  از جنایت                                                             بعد  از جنایت

 

از آن‌جایی که  بنده  بچه اول ( و البته آخر ) . نوه اول - نتیجه اول - نبیره اول و ندیده اول از طرف خانواده‌ی پدر و مادر هستم ، خبر رفتن به آرایشگاه من مثل خبر قبول شدن در کنکور سراسری با رتبه عالی در اقصا نقاط کشور  پیچید  .

 

امان از دست این مطبوعات .....امان از دست این رسانه ها .....امان از دست این سایت‌های خبری

و امان از دست این ............................................................................خالی بندی های مامانم

 

 

 

 

 

و  این‌چنین شد همه اقوام  و دوستان و آشنایان  با  شنیدن  این خبر مسرت بخش به بهانه سهیم شدن در شادی مامان ایدی مشتاقانه با در دست داشتن کیک و گل و شیرینی  به دیدن من آمدند.

 

 

 

    قصه ما به سر رسید و  باز هم  یکی از آرزو های مامان هدی  در  رابطه با من  برآورده شد .

 

 پ .ن ۱: این قصه دیگه ادامه ندارد . 

پ. ن.۲: برای حفظ آبروی آقا کسرا از نمایش عکسهایی که از  عملیات مو کوتاه کنون ایشان تهیه شده بود معذوریم !

پ. ن. ۳.  بازم  لینک عکسها گذاشته شده است !

پ. ن.۴ : کلیک راست باز است .

 

 

نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/07ساعت 13  توسط هدیه  

Lilypie 4th Birthday Ticker