"روز گذشته آقای کسری یک سال و نیمه شد ."

در آستانه یک و نیم سالگی .... آقای کسری ناگزیر شدند با طعم تلخ واکسن فلج اطفال و همچنین تجربه در آور واکسن سه گانه مواجه شوند .
این بار جناب کسری علاوه بر مشکل تب ، دچار درد در ناحیه پا (محل تلقیح واکسن) نیز شدند . بهمین مناسبت تحرک و تردد نامبره با اختلال مواجه شد .
![]()
خبر نگار ما گزارش میدهد ، ایشان به دلیل اینکه قادر به بلند شدن از جایشان نیستند ، سرکشی به اقصی نقاط خانه را تا زمان بهبودی نسبی اجبارا" به تعویق خواهند انداخت.
روز گذشته تنها روزی بود که بعد از مدتهای مدید ، کابینتها و کشو های دراور و همچنین ادوات صوتی و تصویری موجود در منزل از بازدید های مکرر و انجام تستهای کارشناسانه ء مهندس کسری مصون مانده و به اصلاح عامیانه " نفس راحتی کشیدند ." 
گفته میشود : ایشان همانند اجداد بزرگوارشان با تکیه بر پشتی ترکمنی وجلوس بر زیر اندازی از پر قو ، به جای نوشیدن چای قند پهلوی کمر باریک و استنشاق قلیان زیان آور ، به امر تفتیش و تشریح ملعبه های دست نیافته خود "که تا کنون در دکور قفل دار محافظت میشد" ، پرداخته و در پایان روز با بوجود آوردن انبوهی از وسائل غیر قابل مصرف دست از کار کشیدند. 
پزشک معالج ایشان خاطر نشان نموده که تا سه روز آینده همچنان امنیت در مورد وسایل خانه الاخصوص آشپزخانه برقرار است و ایشان ناگزیر به تحمل وضعیت نشسته و بعضا" خوابیده هستند .
این خبر گزاری همچنین اعلام کرد که نامبرده به طرز غیر قابل تصوری مظلوم شده بودند . (عجیبا" غریبا!!!!)
به یک نصویر از مظلومیت ! غیر قابل باور ایشان توجه فرمائید.
تقدیم به :
مظلومترین ، مهربونترین و دوست داشتنی ترین پسر روی زمینKASRAبا وحودتمام شیطنتهای شیرینش !

پیشاپیش از همه دوستان دختر دار عذر خواهی میکنم!
![]()

کودکی که اماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:"می گویند فردا شما مرا به
रᇣ쫴ϓ춬瘡⍠>
خداوند پاسخ داد:"از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. "![]()
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.این
![]()
خداوند لبخند زد:"فرشته تو برایت اواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد.تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " 
کودک ادامه داد:"من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان انها را نمی دانم؟ "
| I |
خداوند او را نوازش کرد و گفت:"فرشته تو زیباترین و شیرین ترین وازه هایی را که ممکن است بشنوی درگوش تو زمزمه خواهدکرد با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. "
فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.![]()
کودک با نگرانی ادامه داد:"اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود."
![]()
خداوند لبخند زد و گفت:"فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد اموخت.گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود. "![]()
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید به زودی سفرش را اغاز کند.



او به ارامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:"خدایا!اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگو. "
![]()
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:"نام فرشته ات اهمیتی ندارد.به راحتی می توانی او را
مادر
صدا کنی!
تقدیم به :
الوعده وفا
(مربوط به قول دو پست قبلی)

